کاش هیچ وقت مطلبی به نام MATLAB وجود نداشت
کمی بی ربط: آنوقت رابطه غیر مستقیمی بین من و دخترک مو بور و چشم عسلی کانادایی هم نبود
- جفتمون خیلی بی شعوریم، نه؟
- من که نه، تو هم حتما خودت رو بهتر میشناسی. :دی
- یه جایی حالتو میگیرم
...
و ما منتظر گرفته شدن حالمان هستیم
ورود هر گونه موج الکترومغناطیسی ممنوع
برای همین است که "تونلها" را دوست داریم
بعد از دعوای سه روز پیش دیگه تماس نگرفته بود.
سه روز تنهایی، اولین بار بود، غرورش مهمتره یا پایان این تنهایی زجرآور؟
با خودش گفت: برای فکر کردن به این چیزها بعدا هم وقت هست الان وقت درس خووندنه
یک ساعت بعد
سخت مشغول مطالعه بود برای چند لحظه سنگینی یه نگاه رو احساس کرد به سرعت سرش رو برگردوند اما چیزی یا کسی رو ندید به خودش گفت خیالاتی شدی سعی کرد افکارش رو متمرکز کنه و دوباره مطالعه رو از سر گرفت. چند دقیقه بعد دوباره همون نگاه رو بیشتر و نزدیکتر احساس کرد.
از پشت میز بلند شد و کمی راه رفت تا خستگی و خیالات رو از جسم و فکرش دور کنه. دست و تنه اش رو کشید و چند تا نفس عمیق کشید. برای درست کردن چای به سمت آشپزخانه راه افتاد، دو قدم نرفته بود که کسی صداش کرد. ایستاد و اطراف رو نگاه کرد کسی نبود. کمی ترسیده بود، سعی کرد به روی خودش نیاره و با خودش میگفت که این توهمات از فکر و درس زیادیه. با یه چای و کمی موسیقی حالش بهتر میشه. رفت به سمت آشپزخونه که نسیمی رو با بوی عطر مردونه ای احساس کرد، توجه نکرد و باز تکرار شد و تکرار شد. تمام فضای اتاق رو بوی آشنای عطر مردونه پر کرده بود. "این یه شوخیه، یه شوخی بی نهایت بی مزه" اینو داد زد و همه جا رو گشت اما کسی رو ندید. "این بوی عطرو توئه میدونم با من شوخی نکن، اومدی منت کشی؟ قبوله قبول لطفا خودت رو نشون بده، خواهش می کنم" این بار با مهربونی و کمی ترس گفت. وزش نسیم معطر ادامه داشت.دست و پاهاش میلرزید، قبل از اینکه بیافته نشست. منتظر موند تا جوابی بشنوه، به گریه افتاده بود. دستی نوازش گر رو روی موهاش احساس کرد، و یک صدا که میگفت " آره عزیزم منم،اومدم عذر خواهی کنم، من رفتم برای همیشه، منو ببخش و حلال کن"
سرمای لطیفی روی صورت و لبهاش احساس کرد و نسیم آرام گرفت.
و او ماند و تنهایی زجرآورش و بوی مدهوش کننده ی عطری آشنا
پ.ن: این داستان واقعی ست البته فقط تا قبل از اونجایی که قهرمان داستان سر اون موجود متافیزیکی داد میزنه.
کمیت زبانم لنگ میزند وقتی که با تمام وجود خواستار به کاربردن این جمله ام:
"به تو چه؟"
مودب بودن راه را برای کنجکاوی خیلی ها هموار ساخته
پ.ن: کمیت را با ک مضموم و میم مکسور بخوانید :دی
وقتی باد چادر از سرم انداخت همه گفتند چه دست و پا چلفتی
کسی به قدرت باد "احسنت" نگفت
برای یزدان نوشتم:
اگر خدا بودم موسی و عیسی و محمّدی برای پیامبری نمی فرستادم.
اگر میشد کسانی را که به خاطر دین و آیین شان -از آدم تا امروز- کشته شده اند را محاسبه کرد، مطمئنا تمام پیامبران خجالت زده می شدند.
ای خدا خودت میتوونی بگی چند نفر به نام تو کشته شدن؟
پیوست نامه: غم باد گرفته، در آستانه ی ترکیدن است. بیچاره دخترک دین ندارد که شهید بمیرد. نمیخوای به فریادش برسی؟
سیکلی که در آن فقط کار و گرما (انرژی) داده می شود و هیچ نتیجه ای ندارد همین جهان است.
به افتخار خودمان این را قانون چهارم ترمودینامیک نام نهاده ایم.
اگر این شعر را تا به حال نخوانده اید و حال خواندنش رو دارید بسیار گویاتر از زبان الکن من ست.
اخوان ثالث فرموده اند که:
فتاده تخته سنگ آن سوی تر، انگار کوهی بود.
و ما این سو نشسته، خسته انبوهی.
-مثل شلغم! بی احساسی
-چرا اینقدر سرد و خشکی؟
-رفتار شما با همه اینطور صلب گونه ست؟
-واقعا برای کسی دل تنگ نمیشی؟
-رفتارت خیلی خودخواهانه ست. احساسات دیگران اصلا برات مهم نیستن.
.
.
.
.
شما نسبت به دیگران بی تفاوت نمی شوید اگر چندین ماه مداوم از آشنا و غریبه از این حرفها بشنوید؟
یکی نیست ازشون بپرسه مگر بانک محبتم که همه از من بروز احساسات طلب میکنند؟
پ.ن: هر وقت منیّت هایتان تمام شد، خبرم کنید.
این روزها حس میکنم شبیه "اسکارلت اوهارا"ی "بر باد رفته" شدم.
ظاهرش نه، منظورم باطنش بود.
.
.
.
.
همین
جز نوشتن راهی برای فراموش کردن لرزش دستهایم بلد نیستم، حتی اگر بی معنی باشد.
کاش با تمام وجود به چیزی یا کسی ایمان داشتم.
با وجود این که با فوتبال رابطه ی چندان خوبی نداریم اما از این که با راهکارها و پیشنهادات بی نظیر خود در رفع دغدغه های وبلاگستان و مسائل مملکتی گامی برداریم، بسیار خشنود میشویم.
به شبکه ی سه سیما پیشنهاد میدهیم برنامه ای تحت عنوان "45+45" یا "2*45" یا ... با مجری گری گزارشگر چیره دستی چون آقای خیابانی تهیه کند.
از آن جایی که "فردوسی پور" در بسط و توسعه ی جملات و چرت و پرت گویی و توصیفات مزخرف از تمام دست انددرکاران فوتبال- از بازیکنان گرفته تا رییس سازمان تربیت بدنی- انگشت کوچیکه ی "خیابانی" نمیشود و نمیتواند مثل "خیابانی" چند ساعت بی وقفه و بدون دیالوگ از پیش تعیین شده صحبت کند مطمئنا برنامه ی پیشنهادی شخص بنده جای "نود" را در دلها میگیرد و دیگر لازم به زیر آب زنی های پیچیده و صدور بخشنامه و غیره و ذلک نیست.
پ.ن: اگر آقای "خیابانی" سرشان شلوغ بود پیشنهاد میدهیم از آقای "علیفر" استفاده کنند زیرا همانطور که میدانید در مسائل حاشیه ی فوتبال هم مثل بازی فوتبال هیچ چیز قابل پیش بینی نیست.